ساعت یک کلاس داشتم و نمی تونستم به کنفرانس برسم. یکی در رو باز کرد و به استاد نیکنام گفت که کلاس ها یک ساعت به عقب شیفت شدن و از یک تا دو هیچ کلاسی برگزار نمی شه. رفتیم به آمفی تئاتر؛ شلوغ بود. رفتیم جلو و کنار ردیف اول ایستادیم. برنامه ی جالبی نبود اما بچه های برق پر جنب و جوش بودن و مراسم پر نشاط بود. موقع سخنرانی دکتر پوراسد بچه ها از تشویق خسته نمی شدن و یه ریز کف می زدن. مدیران گرایش های برق همه به نوبت صحبتهایی در مورد آینده شغلی الکترونیک (که موضوع همایش بود) داشتن. نفرات اول معرفی شدن و یه لوح سپاس (بدون قاب) و یه بن خرید کتاب ( پنجاه هزار ریال؟) از طرف واحد علمی بسیج دانشجویی دریافت کردن.
شروع برنامه با سخنان هیجان انگیز مجری بود:
" با در خواست های ما برای اجرای برنامه ها ی علمی موافقت نمیشه، اما همین که از طریق بسیج اقدام کردیم کم تر از یک هفته همه چیز آماده شد" چند تا خاطره تلخ هم از قدیم یادآوری کرد و نزدیک بود همه چیز به هم بخوره و دانشجو ها کف زدن و بعضی تایید و بعضی تقبیح کردن. بعد استاد همت پور رفت از بسیج تمجید و تقدیر کرد و گفت رئیس حوزه و معاون بسیج دانشجویی دانشجویان خود او هستند و در کار ها بسیار پر قدرتند و الآن جای این حرف ها نیست.
خانم دکتر پزشکی که قرار بود با نشستن بر کرسی معاونت، تحولی اساسی در کارهای پژوهشی و تحقیقاتی دانشگاه پایریزی کنن، علارقم دعوت از ایشان؛ نیامدند و جلسه پرسش و پاسخ که برای او طراحی شده بود به شکل دیگری برگزار شد.
از ماشین پیاده شدم و رفتم سراغ راننده، بش گفتم : " حقت پنجاه تمنه نه صد تومن؛ بت قول می دم
خلاصه:
گفت: نشاط مهم است و اگرچه باعث همه حرکت هاست در میان جوانان ما کمتر دیده میشه
گفت: در اتاق خوابگاه را که باز کنی باید ببینی که دانشجو ها دارن درس می خونند نه اینکه در حال ترانه گوش دادن یا سیگار کشیدن یا حرف علکی زدن و جک تعریف کردن باشن
گفت: یه چیزهای خوبی در دانشگاه هست که باید به حوزه علمیه منتقل بشه و روحانی ها از آن بی بهره اند و همینطور چیز های خوبی در حوزه است که باید به دانشگاه منتقل بشه چراکه دانشگاهی ها از اون بی بهره اند.(مثل مباحثه در حوزه و گرایش های تخصصی رشته ها در دانشگاه)
گفت: نباید وقت تلف کرد، خانم ها و آقایان برای خودنمایی نیم ساعت جلوی میز آرایش نایستند.
همه اینها را هم ربط داد به شیخ و فیلسوف های قدیم ایران و ادیسون های ممالک خارجه و خلاصه اینکه کلی روحیه پژوهشی ما را تقویت کرد و حرفهایش مزین بود به روایت ها و نام ائمه و نویسندگان شرق و
یکی تا از بچه های گروه علمی الان پیامک داد، من هم تقدیم می کنم به شما:
_"جهانی که در آن هستیم کامل است. آرام باش و از همه چیز لذت ببر".
تو این حال و حس بودم که یکی از بچه ها رو دیدم و رفتیم بوفه کلی آت آشغال خریدیم که بخوریم تمام که شد دیدم اون شبه دانشجوها یادشون رفته که آشغالاشون رو جم کنن و امثال این موجودات اونقدر زیاد شده که با شرمندگی این عکس دوم رو میذارم.
به امید آن روز که فرهنگمون به اندازه توقعمون پیشرفت کنه و ما بشیم بهترین مردمان این منظومه کوچولوی خورشیدی و بچه هامون از گذشته ایران (بهترین شهر زمین) به توریست های مریخی با صلابت از هزاره دوم بگن و در آخر:
این فیلد پایین رو واسه نظر خواهی گذاشتن نه واسه یادگاری نوشتن. آ یادم رفت؛"سلام "
عکس کامل را اینجا ببینید
تمام شد.
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
عادل با دل صاف و ساده اش نه به آمار سایت کاری داشت و نه حتی به تبلیغ برای وبلاگش اهمیت قائل بود. هر چند وقت یکبار که دلش میگرفت شعری انتخاب می کرد ؛ دنیایی از محتوا می ذاشت رو صفحه سیاه و قهوه ای وبلاگش، روی هم رفته پنج نفر بازدید کننده دائمی داشت که نظراتشون رو به صورت پیامک میفرستادن و همون موقع جواب میگرفتن؛ با همون لحن مهربان و کلمات بی تکلف فارسی و گاهی انگلیسی از اونها تشکر میکرد. از کارش لذت می برد و همین رو کافی کافی می دونست. حالا ناگهان تیتر زده که آقا ما هم بستیم که بریم. فکر کنم این یکی دو ماهی که خارج تشریف داشت حسابی آسیا واسش کچیک شده و می خواد ... بپره
برای عادل و آرزوهای قشنگش آرزوی به بار نشستن می کنم، اگرچه ما رو تنها گذاشتی اما قول میدم که همیشه به آخرین پستت سر بزنم و پیغام بزارم.
-
-
- ... ... ... بریم به " روز نوشته های من " و از عادل دلجویی کنیم
-
-
-

