از خاموشی
در غروب را باز کن، با دست او را نوازش کن. بگو ما هنوز هم دل به نور نگاهش بسته ایم. بگو اشکهایش؛ در طلوع شرق، ترنم گونه با نسیم گونه ها را می نوازد و صبح را آغاز می کند. از خاموشی واز تاریکی نمی نویسم تا او باشد و وجود.
+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت15توسط کریمی |

